تبليغاتX
مونده ام توی هر دردی که دارم

dagh85

مهم نیست

dagh85

http://dagh85.blogfa.com

مونده ام توی هر دردی که دارم

مونده ام توی هر دردی که دارم

مونده ام توی هر دردی که دارم

هی فلانی !
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی
که دنیا را جز برای او
نمی خواهی غم در دل من به قدر عالمه غمهای عالم برای من کمه

مونده ام توی هر دردی که دارم

مونده ام توی هر دردی که دارم
غم در دل من به قدر عالمه غمهای عالم برای من کمه
بای
دیگه اینجا نمینویسم اگه دوست داشتین بیاین اینجا

www.namardii.blogfa.com 

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در دوشنبه 3 اسفند1388 و ساعت 11:12 |
خدایا
خدایا سلام

می دونم خیلی وقته یادت نکردم ُ می دونم بنده خوبی برات نبودم ولی مگه این نیست که می گن اگه من بدی کنم تو را بنده های دیگر بسیار است ُ اما اگر تو خدای من نباشی مرا خدای دیگر کجاست؟

خوب مارو فراموش آخدا ُ جواب بدی و با بدی نمی دن کهُ من بدم تو که خوبی

وای خدا

دلم خیلی گرفته ُ خستم ُ کلافم ًکم آوردم خدا کمکم کن

تو تنهام نذارُ

کمکم کن تا خودمو پیدا کنم

خدایا

من خرابش کردم تو درستش کن

(( خداوندا ُ به حق هفت و چارت زما بگذر شتر دیدی ندیدی ))

با تمام بدیام دوست دارم خدا

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 16:40 |
راه بهشت
  مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت
            عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این
            دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول
            می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
            پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و
            به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که
            به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب
            زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر،
            اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

            دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

            - «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

            دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر
            دلتان می‌خواهد بنوشید.»

            - اسب و سگم هم تشنه‌اند.

            نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

                       مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب
            بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی
            از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه،
            دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در
            دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش
            را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

            مسافر گفت: روز به خیر

            مرد با سرش جواب داد.

            - ما خیلی تشنه‌ایم، من، اسبم و سگم.

            مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هر قدر که
            می‌خواهید بنوشید.

            مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

            مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید
            برگردید.

            مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

            - بهشت

            - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

            - آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

            مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده
            نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

            - کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که
            حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در یکشنبه 30 فروردین1388 و ساعت 11:45 |
نشد
بسم الله الرحمن الرحيم


تو آخرش منو مي كشي ها
تو بد جور منو خونه خراب خودت كردي
گفتن دوري و دوستي
نگفتن اينقدر طول بكشه
گفتن كربلا
نگفتن آدمو ديونه مي كنه
تو كه ما رو خونه خراب كردي
گفتي هر كي بياد كربلا دلش آروم ميشه
نگفتي هر كي بياد در به در ميشه
نگفتي هر كي بايد رسش رو مي كشي
گفتم كربلا ميام اوني ميشم كه تو خواستي
نشد ، نشد هر كاري كردم نشد
گفتم كربلا ميام اوني مي شم كه تو گفتي ... نشد
گفتم كربلا ميام دلمو فقط ميدم به آقام ... نشد
گفتم كربلا ميام دلمو گره مي زنم به شيش گوشتو  مي رم
خودم كه اومدم هيچي ، دلمو كندم و آوردم
كاش قلمم ميشكست اينجوري نميومدم
تا نديده بودم مي گفتم نديدم
دلم خوشه يه روز مي بينم آدم ميشم
نشد ... هر كاري كردم نشد...
قرار نبود دوري ما اينقدر طول بكشه
مگه نگفتي هر كي زير قبت دعا كنه دعاش رو مستجاب مي كني
يا حضرت عباس به شما بگم!!!!!


....................................................................


نه شما من رو فراموش نكرديد ، اين منم كه فراموشتون كردم، اين منم كه نامردي رو در حق شما تموم كردم، اين منم كه لياقت حضور در بارگاه شما رو ندارم.......
هر كاري كردم نشد.....نشد......... نشد............


 


اللهم الرزقنا .......


اللهم عجل لوليك الفرج


ياعلي

 

 

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 13:52 |

اگر یادتان بودو باران گرفت دعایی

به حال بیابان کنید

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در چهارشنبه 19 دی1386 و ساعت 9:35 |

هـزار و یـک اسـم داری و مـن از آن همـه اسم " لطیف " را دوست تر دارم کـه یـاد ابـر

و ابـریشم و عشـق می افتم .خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و

پر و بالم از نسیم . بس که لطیـف بـودم ، تـوی مشت دنیا جـا نمی شدم . اما زمین

تیـره بود . کـدر بـود ، سفت بود و سخت . دامـنم به سختی اش گرفـت و دستم بـه

تیـرگی اش آغشته شد . و من هـر روز قطره قطره تیره تر شـدم و ذره ذره سخت تر.

مـن سنـگ شـدم و سـد و دیـوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگـر آب از مـن عـبـور

نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد .حالا تنها یادگاری ام از بهشت

و لطافتش ، چند قطـره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم

تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد .
یا لطیـف! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

ایـن رسم دنیاست کـه شیشه ها بشکند و دل های نـازک شرحه شرحه شود ؟



وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما

لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود .


یا لطیـف ! کـاشـکـی دوبـاره ، مشـتی ، تـنـهـا مـشـتـی ا ز لطـافـتت را بـه مــن

می بخشیدی تـا می چکیـدم و می وزیدم و ناپدید می شدم، مثل هوا که ناپدید

است ، مثل خودت که ناپیدایی ...



یا لطیف! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

                         

 

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در یکشنبه 29 مهر1386 و ساعت 10:2 |
دنیا چقدر بی وفایی
این روزا دنیا خیلی خر تو خر شده (ببخشیدا) ولی دیگه تحملم تموم شده منی نه سر از سیاست و دولت در میارم و نه دوست دارم چیزی سر دربیارم

یه مشت آدم نفهم شب خواب می بینن که یه کاری و انجام دادن صبحم که از خواب پا می شن و می خوان اون خوابو به واقعیت تبدیل کنن

مگه اینا همون آدمایی نیستن که قول داده بودن از هیچ کمکی به مردم دریغ نکنن

پس چی شد این همه شعار

همتون فقط بلدین حرف بزنین

خدا کجا گفته اگه یکی دلش نخواست حجاب ورعایت نکنه تو باید دست روش بلند کنی

مهنی امر به معروف و نهی از منکر این کارا نیست

فکر می کنم خودتون بیشتر از همه به امر معروف و نهی از منکر نیاز دازین

مگه نمی خواین مردم راحت باشن پس این همه ظلم برای چیه ؟

امروز من به عنوان یه دختر ۱۹ ساله ایرانی از ایرانی بودن خودم شرمنده شدم

شماها که تا تقی به توقی می خوره مردمو می کشونین پای صندوق رای به نظرتون در این موردبا خود مردم هم مشورت می کردین بد بود

می خواین مملکت درست کنین ؟

این جوری

خیلی بدبختین

بترسین از روزی که همین مردم علیه شما فریاد بکشن

البته شما انقدر .........................

برای تمام اونایی که این تصمیمو گرفتن متاسفم

 

فقط به درد همین مسخره بازی ها می خورین

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 13:15 |
...........؟

 

 

خدایا

می خوام با تو حرف بزنم

انقدر بلند که همه عالم و آدم صدام رو بشنوم

و برای آرامشم

دعا کنن

خدایا

به قشنگی زلال باران عشقت قسمت میدم

که همیشه عاشق نگهم دار

خدایا

دستهایم را رو به تو دراز می کنم

خدایا

شکرت

خدایا

آنقدر عاشقم کن

که هیچ دینی نسبت به این مسافرخانه نداشته باشم

 

...........................

در آخر

خدایا

دلم به دست تو میسپارم

که با روشنایی عشقت دل روشنم را روشن تر کند

خدایا

دلم می خواد برای زنده بودنم زندگی کنم

خدایا

به پاکی آسمان

قسمت می دهم

که من را به آسمان ببر

آمین

یا رب العالمین

 

 

...............

پایان

..................

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 15:39 |
آخرین حرف امسال
سلام به همه ی اونایی که توی این ۹ ماه خیلی به من لطف کردن به خصوص ؟

خوب دیگه امسالم که تموم شد

یه جمله ای چند روز پیش از یکی از دوستام شنیدم خیلی خوشم اومد بهم گفت من دلمو خونه تکونی کردم دیگه نمی ذارم هیچ آشغالی بره توش دیگه نمی ذازم انقدر گردو خاک بگیره که چیزای خوبش معلوم نباشه و............

به این فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه همه ما همین تصمیمو بگیریم چی می شه

امسال برای من سال خوبی نبود بدم نبود

خیلی چیزا رو از دست دادم خیلی کارا کردم که ..................

احساس می کنم هر چی بزرگتر می شم از خدا دورتر می شم

من امسال شاید خیلی چیزا رو از دست دادم شاید خیلی از آرمانهامو به خاطر دیگران نابود کردم شاید و شاید و شاید........

ولی با اتفاقی که برام افتاد امیدوار شدم به این که خدا هنوزم منو یادش هست

خدا به من چیزی  داد که حاضرنیستم با تمام دنیا عوضش کنم ازش می خوام لیاقت داشتنشو هیچوقت ازم نگیره

راستی امسال بعد از مدت ها دارم به یکی از آرزوهام می رسم

می خوام برم منطقه ....................

خیلی از آدمایی که توی اون مناطق بودن هنوزم هستن آدمای بزرگی مثل حاج همت مثل چمران مثل همه ی اونایی که بودن و الان نیستن

از همتون می خوام برام دعا کنید

 

 

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 11:52 |
اونی که می خواستم.............. رفت
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات می خونه

تو کدوم باغ قشنگی ریشه هات زده جوونه

می دونم وسعت گلدون واسه تو کوچیک و تنگ بود

با تموم سادگیهاش واسه من اما قشنگ بود

گل من رفتی و گلدون می خونه واست هنوزم

تو به آرزوت رسیدی باغ خوشبختی مبارک

اما گاهی من می ترسم که تو اونجا خوش نباشی

نکنه غصه بیادو گل من پژمرده باشی

گل من خبر نداری دل گلدونت می گیره

اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات می میره

گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره

گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره

نکنه لگد شه ساقت زیر پای هر غریبه

ساده دل نباش گل من که دنیا پر از فریبه

نکنه یه وقت شکستی آخ داره اشکام میریزه

نمی دونی خاطر تو واسه من چقدر عزیزه

 

گل من رفت

 

|+| نوشته شده توسط مهم نیست در سه شنبه 15 اسفند1385 و ساعت 15:58 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ